مؤلف مجهول
55
عالم آراى شاه اسماعيل ( فارسى )
كه راه دور ما را نزديك كرده و الوند پادشاه ، عثمان سلطان را ده هزار نفر داده پيش روانه نمود . چون خبر آمدن عثمان سلطان به پايهء سرير اعلى رسيد ؛ امرا به خدمت آن شهريار عرض نمودند كه سردارى بايد تعيين شود . پس قراپرى قاجار از جاى برخاسته عرض نمود كه اين غلام كمترين را مرخص نمائيد . ولينعمت عالميان مقرر فرمود كه شما به جاى پدر ما خواهيد بود ، ديگرى را خواهيم فرستاد . مكرر عرض نمود كه قربانت شوم مىخواهم كه درين پيرانه سر ، اين ريش سفيد را در راه دين و دولت به خون خضاب كنم . پس نواب اشرف او را مرخص نمود و پنج هزار نفر سپاه را برداشته به اتفاق الياس بيگ حلواچى اغلى روانه شدند . چون آن دو سپاه كينهخواه بهم رسيدند ؛ عثمان سلطان صف سپاه آراسته ، محمد سلطان ولد خود را سه هزار نفر داده گفت بعد از آن كه جنگ درگيرد ، تو از عقب سپاه قزلباش بيرون آمده آنچه دست بردى كه توانى تقصير مكن . و او از يك طرف بدر رفته و قراپرى نيز به حلواچى اغلى گفت كه اى فرزند تو در پاى علم قرار بگير كه من چرخچى خواهم شد . حلواچى اغلى گفت كه شما مرد هفتاد سالهاى و من اول عمر و جوان ، چگونه در پاى علم قرار گيرم . هر چند الحاح نمود ، قراپرى قبول نكرد و گفت من مىدانم كه سپاه از عقب خواهند آمد ، تو در پاى علم باش . و قراپرى سپاه را برداشته سر راه تنگ به عزم جنگ به عثمان سلطان گرفته جنگ در گرفت . و حلواچى اغلى ديد كه از يك طرف گرد شده محمد سلطان با سه هزار كس رسيدند و حلواچى اغلى نيز از جاى درآمده در اندك زمانى شكست در سپاه تركمان افتاد و دو هزار نفر را در وهلهء اول به خاك هلاك انداختند ؛ و در ميان معركه و گير و دار چشم حلواچى اغلى بر محمد سلطان افتاده كه راه فرار پيش گرفته و مىخواهد كه خود را به پدر رساند كه حلواچى اغلى نيزه در ربوده سر در عقب او گذاشت كه در آن حين قراپرى او را ديده گفت كه اى فرزند ، از تو عجيب است